. . .

داشتم توی فایل های لپ تاپ.. «صندلی داغ» آجی و می خوندم...

یهو بغضم گرفت...

آجی نوشته بود... نزدیک ترین دوستم لیلا س... شایدم من به اون نزدیکم...

...

  دلم گرفت فاطی...

  خیلی دلم گرفته...

  دلم تنگ شده واسه وبلاگم...

  واسه دل نوشته هام...

  واسه آجیم...که تو باشی...

  واسه « تــــــــو » یی که مدام واست می نوشتم : فرشته من...

  دلم واسه دور همی های شبونه توی بلاگ رسول تنگ شده...

  دلم می خواد ی مدت گرفتاری نداشته باشیم هیچ کدوم...

  دلم سفر می خواد فاطی...

  دلم شعر می خواد...

  شب شعر...

  شب عشق...

  دلم تــــــــــــــــو رو می خواد... که نیستی... ندارمت...

  که آخرین جمله ای که راجع به بلاگم گفتی این بود:

  « دیگه وبلاگتو نگا نمی کنم »

  دلم می خواد اسمت و فریاد بزنم...

  تو خونه ای که دیگه همه متوجه اشک های گاه و بی گاهم شدن... مثل حالا... روبروی داداشم.......

  لعنتی بند نمیاد اشکام... لعنتی....

  کاش بودی.........

  کاش نبودم........

/ 2 نظر / 15 بازدید
رسول

کاش کمکی ازم برمیومد که حس و حالت بهتر بشه... خوب باش :)