بازگشتم (2)

سلام بر قلم

بر خطوط سپید

سلام بر روح ِ به مرز انفجار رسیده ام !

آمدم هر چند دیر

هر چند سر خورده

هر چند شکست خورده

اما

بالاخره گره کارم را فهمیدم

انگشت اشاره مقصر را به سمت احساساتم گرفتم و

فهمیدم تو...

دختری که اینقدر رفتار و کردارش

در گرو ننوشتن عوض شد... مقصر نیست

احساساتش... از زمانی که به عرصه ظهور ِ بر کاغذ نرسید...تلنبار شد

و او را

تا مرز مرگ مغزی ! کشاند .

خوبم :

به لطف...دوستان...

و خودی ! که هنوز پا بر جایند .

عالیم :

همین روزها

پس از انبوهی

قصه های نا گفته بر قلب این تندیس سپید !

بهترم... زمانی که

انگشتانم بر پیکره قلم

بوسه می زنند .

و من...

بازگشتم...اینک رؤیا (لیلا)

دختری از جنس آفتاب

تقدیم می کند...

دوباره باز منم !

 

پ.ن: خوشحالم که دوباره می نویسم... :)

/ 0 نظر / 13 بازدید